ترس

ترس مثل یه تاریکی مه‌آلود دور من رو میگیره و دیگه چیزی رو تشخیص نمیدم. حتی به این فکر نمیکنم مه باعث شده چیزی رو نبینم و چشم‌هام رو سرزنش میکنم. دم‌دست‌ترین سلاحم رو برمیدارم و مذبوحانه به هر چیزی که نزدیک بشه حمله میکنم و در نهایت خودم بیشتر از هرچیزی که بهش حمله کردم صدمه میبینم. خورشید که بالا بیاد و مه پراکنده بشه، دلم که به چیزی گرم بشه انگار از یه خواب مالیخولیایی بیدار میشم. تازه میتونم معادله بچینم، معلوم و مجهول رو بفهمم و منطقی دنبال راه حل باشم. کاش یه نفر بود اینجور وقت‌ها که تازگی‌ها فهمیدم کم هم نیستن، بهم میگفت تو الان خوابی، ترسیدی، بعدا تصمیم بگیر یا خودم اینقدر تجربه داشتم که میفهمیدم باید بذارم صبح بشه. 

۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان