نازیلا یا به عبارتی گودزیلا

حال و هوای خونه بهم ساخته و یاد خاطرات طنزم افتادم. همون استاد سخت گیر که موقع امتحان میخواست سرش رو از دست من بکوبه به دیوار، موقع نمره دادن گفت: من قدیم‌ها شمری بودم واسه خودم. منم بر و بر نگاهش میکردم و میخواستم بگم الانم چیزی کم نداری که یکی از پاچه خواران همیشه در صحنه گفت: استاد دور از جونتون.
یه روز داشت پرونده مریض‌های من رو چک میکرد و قبلش هم پرونده‌های دوستم رو چک کرده بود. معمولا ما کارهامون رو با همت جمعی انجام میدیم و پرونده‌هامون تقریبا مثل هم بود. مثلا هر نکته جالبی که برای مریضش نوشته بود منم نوشتم یا هر تشخیصی که من داده بودم اونم برای مریضش نوشت. بعد هم روند منطقی سازی پرونده رو شروع کردیم. یعنی علائم با تشخیص و طرح درمان باید هماهنگ میبودن. حالا بسته به این که کدوم علامت یا کدوم بیماری شایع تره موردی که باعث تناقض بود رو حذف کردیم و سرخوش رفتیم پیش استاد. 
دوستم که پسر بود و طبیعتا سوگولی استاد، در حدی که شمر خانوم براش خاطرات شمالش رو تعریف میکرد، سر بلند از معرکه بیرون اومد. حتی یه بار استاد از من پرسید امروز که فلان تاریخه چه اتفاقی افتاده، گفتم: نمیدونم. یکی از پسر‌هایِ از اغازِ خلقت همیشه بامزه گفت: تولد منه. استاد هم گفت: تولدت با تولد فلان شاعر یکیه مبارک باشه و استاد با اون پسره هم دوست شد و باز سر من بی‌کلاه موند. پسره هم به من گفت: تو خودت برام تولد گرفتی یادت نبود تولد منه؟ و هنووز حسرت میخورم چرا بهش نگفتم خفه شو عزیزم. استاد که هنوز قانع نشده بود گفت: یه حادثه تاریخیه. اونجا بود که دوست من _سوگولی استاد_  پرواز‌کنان از سرزمین‌های دور دست خسته و عریق‌ریزان از راه رسید و گفت: سالروز استقلال اذربایجان. من مات و مبهوت بودم. اخه تو یادت نمیمونه چه کتاب درسی رو داری، چه کتابی رو نداری( خواستم یه نکته مستند گفته باشم، گرچه نامربوط:دی) ، اون‌وقت سالرزو استقلال اذربایجان؟ خدااااا :دو دستی بر فرق سر خود میکوباند.
قص علی هذه نوبت من بدبخت که شد، گرچه استاد هنوز از ملاقات قبلی مست و ملنگ بود، ولی خطاهای من نابخشودنی بود. یهو برگشت گفت: این استرس چیه همتون تو پرونده نوشتین؟ گفتم: استاد استرس دیگه، استرس زندگی مدرن. این همه شلوغی و تنهایی خیلی استرس زائه، روی سلامت دهان تاثیر داره. استاد از بالای عینک یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت ، شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم، چی بگم. این صحنه مثل انیمه‌های ژاپنی بود که روی صورت شخصیت زوم میکنه، کل  پس زمینه قرمز میشه و یه علامت تعجب کنار صورتش با صدای بوووم ظاهر میشه. خودم هم همش پیش خودم میگفتم گوه خوردی، کی میخوای دست از مسخره بازی برداری؟ فکر کردی استاد میگه چه دانشجو شیرون زبون و طنازی دارم؟حالا چه غلطی بکنم... گفت پاکش کن، چندتا سوال تخصصی دیگه هم ازم پرسید و ولم کرد. اون واحد با سلام و صلوات پاس شد. ولی من این خاطره رو برای هر کسی که استاد رو میشناسه تعریف میکنم میگه چی زده بودی؟ از جونت سیر شده بودی؟ مشکلت چی بود؟ و من همش فکر میکنم که اون روز حتما مثل همیشه بی باده مست بودم:گریه حضار
۳
آسـوکـآ آآ
۰۴ مرداد ۰۲:۴۱
ما هم از این شمره ها داشتیم:-|
استاد فقط باید آقا باشه و تمام:-|

پاسخ :

ولی اقا‌ها بعضی‌هاشون با پنبه سر میبرن:دی
آقای سین
۰۴ مرداد ۱۱:۳۵
بله دیگه اساتید مرد همه هوای خانم ها رو دارن یک از استادام که خانم باشه و بخواد به عدالت بین دانشجو هاش رفتار کنه میشه شمر :)

پاسخ :

داداش این خودش داره میگه من شمرم، شما چی میگی:دی
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ مرداد ۱۷:۲۷
دانشجوهای ما به جماعت پاچه خوار یه اصطلاح دیگه ای نسبت میدن و چون من مطمئن نیستم که معنی قبیح دیگه ای نداشته باشه مطرحش نمی کنم. ولی کم نکشیدیم از دست اینا:|

پاسخ :

ما خودمون یه اصطلاح دیگه نسبت میدیم که مطمئنم خیلی قبیحه:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان