بیایید تیکه‌های قشنگ بیندازیم

بعد از اتیش بازی به تجربه و طی الهامات لحظه‌ای فهمیدم چقدر خراب کردن چیزی از ساختنش راحت‌تره و من هنوز اینقدر توانا نیستم که وقتی چیزی از حد خاصی فراتر رفت بتونم کنترلش کنم چه برسه به این که به حالت اول برگردونمش. 

+

افسرده و مغموم قدم میزدیم که تو تاریکی هیبت یه مرد سیبیلو با کلاه و سبک خاص راه رفتنش توجهمون رو جلب کرد. من فارغ از این دنیا همینجور بهش خیره شده بودم تا این که از کنار ما رد شد اما قبل از رد شدن بهم گفت: تصدفت دختر، از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که حسابی چسبید. 

+

ما هم اینجا یه کوچه دراگون داریم که علاوه بر این‌که خونمون اونجاست، هر وسیله کاری هم که بخوایم اونجا پیدا میشه و همیشه هم چندتا از بچه‌های دانشکده رو مشغول خرید و گپ‌وگفت میبینیم. عملا مثل یکی از راهرو‌های دانشکده میمونه. 
۳
ام اسی خوشبخت
۲۹ آبان ۱۸:۳۵
تیکشون قشنگ بود؟

پاسخ :

در نوع خودش خوب بود((:
تو کا
۳۰ آبان ۰۰:۲۸
بله قشنگ, نه مثل چه رون های کلفتی داری جوون! یا چه لب هارو قرمز کردی جووون :||
چرا هیشکی به من تصدقت نمیگه :/

پاسخ :

به یکی یاد بده که بهت بگه:دی
Mission Blue
۰۲ آذر ۲۲:۴۲
فک کنم منظورتون دیاگون بود، نه:-؟

پاسخ :

اره((((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان