بعد از ظهر سگی

برای این که چیزی ندارم بنویسم ولی دلم میخواد یه چیز بنویسم این چرندیات رو که اصلا برام مهم نیستن مینویسم:| هیچوقت بدی‌ها و خطا‌های کسی رو تو صورتش نمیکوبونم و ازش جواب نمیخوام. فقط خودمو باهاش تطبیق میدم. مثلا بی سر و صدا دیگه دوروبرش افتابی نمیشم. برای اولین بار به تند‌ترین و رک‌ترین صورت ممکن با حساس‌ترین ادمی که میشناختم حرف زدم و مشخصه که حس خوبی نداشتم. قبل از رسیدن دوستم صحنه خیلی دراماتیک بود. نزدیک‌های غروب بود. من خیره به فواره اب نشسته بودم و هر از چند گاهیی باد میومد و برگ‌های پاییزی رو زمین میکشوند. به همه چیز فکر کردم غیر از حرف‌هایی که باید میزدم. میدونستم چه چیزهایی رو نباید بگم. حس زویی در برابر فرانک رو داشتم. هیشکی نمیخواست جای من باشه و به نظرشون خیلی شجاعت به خرج میدادم. میخواستم سریع حرف‌هامو بزنم و برم. کنارش راه رفتم و تو چشماش نگاه نکردم. به حرف‌هاش گوش ندادم. تکراری بودن. حس حماقتم تکراری بود. گفتم من باید برم. یه جایی تو راه برگشت میخواستم گریه کنم ولی دلیل منطقی پیدا نکردم، چون کسی از زندگیم کم نشده بود فقط به اعصابم فشار اومده بود. برگشتم خونه و شیرکاکائو خوردم. 


۳
بانوچـ ـه
۰۷ مهر ۱۵:۵۶
شیرکاکائو نوش جونت...

پاسخ :

ممنون(((:
جو لیک
۰۷ مهر ۲۰:۵۹
تو به خاطر سه خط اول، بیست و پنج درصد حد غایی خوشبختی که میتونی در زندگی به دست بیاری رو کسب کردی. :|

پاسخ :

اوه، مرسی که این درصد از خوشبختی رو به من اعطا کردی:دی
ــ یاس ــ
۱۰ مهر ۱۶:۵۶
راه رفتنی رو باید رفت ، شیرکاکائو باید خورد...
:|
:))

پاسخ :

اره باو(((((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان