شب‌ها که بودیم در غربت دشت بوی سحر را چشم انتظاران...

کاش میتونستم حرف بزنم، کاش میتونستم ذهنی رو اروم‌تر کنم، کاش میتونستم یه غلطی بکنم. لال میشم وقتی میخوام بگم من دوست دارم، من نگرانتم، من درک میکنم، من نمیخوام کسی رو اذیت کنم. این حرف‌ها از من پذیرفته نیست. باید جور دیگه‌ای ثابت کنم و باز هم نمیتونم. دوست‌دارم فقط و فقط تو یکی از لحظه‌هایی که دارم از ته دل میخندم و من جوریم که تو اند استیج سرطان هم میخندم، بمیرم . بمیرم و یه چیزایی رو نبینم، نشنوم، تحمل نکنم. این وسط منِ گریه نکن باید سرمو بالا بگیرم که اشک‌ها همه چیز رو پیچیده تر نکنن. دلخوشیم تو روزهای پس پشت و پیش رو چهارتا کتابیه که دور خودم جمع کردم.   

۲
مه‍ شید
۱۱ تیر ۰۰:۰۴
بیا یه چند روز ادای قوی بودنو درنیار :)

پاسخ :

فایده‌ای نداره
زهرا یگانه
۱۲ تیر ۰۲:۵۰
فک کن به جایی برسی که اون چارتا کتاب هم دیگه جوابگو نباشن!
با مهشید موافقم.
اگه اشکها جاری شدن ازشون استقبال کن، بعدش حداقل خالی شدنه.

پاسخ :

تا حالا که نشده بنظرت اونموقع باید چکار کنم؟ فکر کنم راه برم
نه واقعا نمیشد گریه کرد...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان