درخواستیجات برای شادی دل مومنان پست‌مدرن

تو دانشکده ما همیشه در خطری و باید رو حالت آماده‌باش باشی وگرنه تمام مشکلات دهان و دندان پیش اومده پای خودته. مثلا یه بار فارغ از دو جهان و طبق معمول در انتظار استاد رو صندلی روبروی بخش لم داده بودیم که یکی از سال‌بالایی‌ها با قیافه گربه شرک اومد سمت ما و گفت: وای بچه‌ها من مریض ندااارررم. در بر خورد من با سال‌بالایی‌ها و سال‌پایینی‌ها همیشه یه به کتفم خاصی وجود داره و این مورد هم مستثنا نبود. ولی دوست‌هام که همیشه خدا نیاز منو به انواع دشمن برطرف کردن و تمایل زیادی به ایجاد شبکه اجتماعی و جاسوسی گسترده در دانشکده دارن گفتن: فرزانه پاشو تو اون هفته دندونات مشکل داشت. یه بار من مثل همیشه صبح زود مسواک نزده بودم و اینا فهمیدن، تا اخر عمرم باید بهشون جواب پس بدم. خداییش وقتی ادم اخرین لقمه صبحانش رو دم در دانشکده قورت داده دیگه کی وقت میکنه مسواک بزنه؟ خود سال‌بالایی دلش به حال قیافه معصوم من و سرنوشتم که منو با این دیوسیرت‌ها عجین کرده سوخت و گفت: نه، نمیخواد دندونات خراب میشن. حالا این چه‌کاریه که دندون‌های من خراب میشن ولی دندون‌های مریض نه به سیاست‌های وزارت بهداشت برمیگرده. مورد بعدی مصداق از ماست که برماست بود. تو بخش جراحی حوصلم سررفته بود. یه سال‌بالایی علاف رو خفت کردم و گفتم: ببخشین شما مریض ندارین؟ این سوال قالبا به این معنیه که اگر شما مریض دارین بی‌حسیش رو من بزنم و دندونش رو تو بکشی. اگر هم بذاری من بکشم که اجرت با امام حسین.  عملا در کنار آموزش بهداشت دهان و دندان، ایدئولوژی کمونیست‌ها رو با پوست و خون ما عجین میکنن. اون دوست عزیز هم که تفکر قالبی حالیش نبود، فکر کرد منظورم اینه که اگه دندون درد باشم، دکترم میشی؟ اگه پسر بود و یه درصد کیس مناسبی بود بهش میگفتم دندون جلوم اذیتم میکنه، فکر میکنم موقع خندیدن شبیه خرگوش میشم ولی چه کنم که سرنوشت با من سر جنگ داره. طرف هم دختر بود هم میخواست دندونم رو بکشه. اگر دست و پامو جمع نکرده بودم یه دندون سالمم پریده بود. مورد اخر هم به دلیل یه رنگ بودن روپوش‌ها و ‌کور بودن بنده اتفاق افتاد. من عاجزانه درخواست دارم بعضی روپوش‌ها قرمز، آبی یا حتی صورتی باشه. وارد بخش که شدم، به یکی از بچه‌ها گفتم: اخییی، فلانی نمیدونم چرا استاد تو رو سر کلاس راه نداد، قبل از تو همه رو راه داد. به نظرم به نفعمه سیاست کتف رو برای همکلاسی‌هامم در پیش بگیرم. همینجور دلسوزی میکردم و به سمت تابوره (به صندلی دندونپزشک‌ها میگن تابوره، اسمش رو یاد بگیرین کلاس داره. من خودم تا پارسال بهش میگفتم روروئک) مورد نظرم پیش میرفتم و در لحظه‌ای که برای نشستن روی تابوره دلبرانه چرخیدم، دیدم استاد سرش تو گوشیه و روبروی من نشسته. خانومی کرد و سرشو بالا نیاورد. میگن تغییر فاز و قیافه من در اون لحظه میتونه سوژه‌ای برای خنده در تمام فصول باشه. منم ترجیح دادم نشینم و یه بار برم و برگردم، شاید استاد هم مثل من برای شناسایی به جای قیافه به روپوش ملت نگاه کنه و نفهمه من کی بودم. حالا این که داشتم از خنده صدها بار توی خودم منفجر میشدم و اگر صحنه رو ترک نمیکردم خفه میشدم، بماند. تا الان بزرگ‌ترین شانسم توی زندگی این بوده که اون لحظه داشتم مثل یه شخص نسبتا محترم حرف میزدم. اگر به استاد عنایت خاصی میکردم باید ترک دانشکده میکردم چون کلی واحد با این استاد داریم و اگر باهاش مشکل پیدا کنم خدا هم کاری از دستش برنمیاد. خداروشکر سر کلاس کلی گفت و خندید و حال عمومیش خوب بود. یه بار هم نزدیک بود من یه حال اساسی به یکی از دوستام بدم. بعد از این که استاد رو که بلانسبت شما مثل بند تومبون کوتاه بود کشوندیم بالای سر دوستمون که دندون عقلش رو بکشه، من وظیفه خطیر خنک کردن محل جراحی رو با استفاده از سرم فیزیولوژیک بر عهده گرفتم. این سرم استریله و نمیشه به جاش از اب استغاده کرد. منم که همیشه دانشجوی جویای علمی بودم کم مونده یه لیوان آب از شیر یونیت رو خالی کنم تو دهن دوستم که اگر هشدار بقیه نبود و این اتفاق میفتاد انشاالله تا پایان ترم آتی فک پایینش رو از دست میداد و عملا کمتر فک میزد. 
تا سوتی‌های بعدی خدا یارونگهدار همه شما عزیزان.
۷
تی رکس
۲۸ خرداد ۰۲:۴۳
چرا از جمله دندونِ جلوت اذیتت نمیکنه ولی پدر منو دراورده استفاده نمیکنین واقعا :|

پاسخ :

اتفاقا به ذهنم رسید فقط نمیدونستم چجوری تو متن جاش بدم:دی
مریم y.
۲۸ خرداد ۰۵:۰۴
اونجا که دلبرانه چرخیدی باید استادتون مرد میبود که متن از سوتی به داستان عاشقانه تقییر پیدا میکرد :)))
حیف شد ...:)

پاسخ :

حالا بچه‌های دیگه بودن نگران نباش:دی
هانی هستم
۲۸ خرداد ۱۱:۵۵
عالی بود! روحم شاد شد!

پاسخ :

همیشه به شادی(((:
بدمست .
۲۸ خرداد ۱۲:۴۶
خدا از هر چی دندونپزشکه نگذره به حق 5 تن!
:)))

پاسخ :

خدا جای حق نشسته:دی
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۲۸ خرداد ۱۹:۱۵
بی صبرانه منتظر ماجراهای تو مطبت هستم:))

پاسخ :

ایشالا تو‌ مطبم دیگه ماجرا ندارم فقط موفقیت و موفقیت و موفقیت :|
نار خاتون
۲۸ خرداد ۲۰:۱۵
کلا ماجراهای بهداشت درمان جذابن...یا بامزه یا...:)))

پاسخ :

یا چی؟ کامنت مبهم ندیده بودم:دی
نگین ...
۳۰ خرداد ۰۱:۲۴
فقط بخندم من :))))) کاش میشد وویس گذاش اینجا صدا خنده بیاد دی:

پاسخ :

ای‌جان، من دارم صداتو میشنوم((((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان