قهوه خونه بهار

همینجور با بچه ها دم در قهوه خونه وایساده بودیم و نمیدونستیم چکار کنیم. من هی سرک میکشیدم ببینم داخل قهوه خونه چجوریه یا یه نگاه به تابلو مینداختم ببینم درست اومدیم؟ یه اقاهه که نفهمیدم کلا اونجا چکاره بود رفت یه نگاه داخل قهوه خونه انداخت به من که تعجب از قیافم میبارید نگاه کرد و گفت : ابجی بفرما داخل ، کسی نیست. چایی، قلیون، دیزی در خدمت باشیم...
منم تو دلم گفت ناز شستت دادش. دلم یه چیزی میخواست ولی نمیدونستم چی! الان که گفتی فهمیدم قلیون دوای دردمه. ولی فقط این جمله از دهنم در اومد: متشکر...
هنوز شک داشتم درست اومدیم یا نه که یه خانوم نسبتا پیر از پشت پیشخون اومد بیرون با یه لبخند گفت بفرمایین. املت و جیگر و کباب هم داریم.
خانومه رو که دیدم با کلی ذوق گفتم بچه ها بیاین داخل همینجاست. خسته نبودیم ولی هوا سرد بود. گفتیم حاجی یه چایی میخوریم که خب به غیر از لب سوز و لب دوز و دیشلمه بودن، اصلا چیز خاصی نبود ولی چسبید(:
جای خاصی هم نبود ولی حس خوبی داشت. دیوار ها پر از عکس پهلوون های قدیمی بود که به گفته قهوه خونه چی بعضی هاشون الان فوت کرده بودن یا دیگه خیلی پیر بودن. نیمکت های اهنی که با پشتی و گلیم پر شده بودن دور تا دور قهوه خونه رو پر کرده بودن. با این که اصلا نرم نبودن ولی خیلی راحت بودن. چند تا میز با پایه اهنی هم جلوی نیمکت ها بود. یه حوض مرتفع پر از قلیون و تجهیزاتش هم نزدیک در ورودی به دیوار چسبیده بود.
میشد ساعت ها اونجا نشست و گپ زد یا تو یه دنیای دیگه غرق شد ولی وقتی چاییمون تموم شد گفتم بچه ها برنیم بیرون که کار و کاسبی شون رو کساد کردیم. کلی پیرمرد و پسر که ما خلوتوشون رو بهم زده بودیم، بیرون وایساده بودن...

+می ارزه به خاطر چیستا یثربی خسته و کوفته و نهار نخورده برم دوساعت یه جا بشینم؟


۱۴
روشــنا ...
۲۶ آبان ۲۳:۲۵
چاییه نوش جونت:)

پاسخ :

همچنین:دی
ام اسی خوشبخت
۲۶ آبان ۲۳:۴۵
چای نوش جان :)
تا حالا ندیدمشون, پس فعلا امتحان کنید.

پاسخ :

ممنان(:

از روی داستان هاش میشه فهمید دیگه...
نفس نقره ای
۲۷ آبان ۰۰:۳۱
اااا چه خفن طور :دی

پاسخ :

ما اینیم دیگه 8)
Fatemeh シ.
۲۷ آبان ۰۰:۴۹
به به عجب چایی ای :)
نوش جون :)

پاسخ :

ممنون(:
لا نتوری
۲۷ آبان ۰۸:۲۱
یه دستمال یزدی هم میبستی دور دستت
دیگه تکمیل بودی

پاسخ :

دفعه بعد:دی
جولـ ـیک
۲۷ آبان ۱۰:۰۴
به جای عکس از محیط عکس از لیوانت گرفتی؟:)))))

پاسخ :

عکس که گرفتم ولی لیوانه قشنگ تر شد:دی
مر یم
۲۷ آبان ۱۰:۳۰
اون خانمه چیستا یثربی بود؟؟

پاسخ :

نه بابا(((:
امروز یه کنگره اس قراره چیستا یثربی هم بیاد. منم کلی کلاس دارم قبلش. نمیدونم برم یا نه.
پرفیـ.) ــوم
۲۷ آبان ۱۲:۰۸
چه جای کولیه :))))
تو این کافه ها که اصلاً چاییشون خوشمزه نیس

پاسخ :

بریم یه بار((:
چایی چاییه دیگه
مگه خوشمزه هم میشه؟:|
یادگار ...
۲۷ آبان ۱۴:۰۸
بجای اینکه با عسل!!! برید کافه و عوض بستنی، آب انار بخورید میرفتید این قهوه خونهه!

پاسخ :

اقا((((((((:
مهر2خت 69
۲۷ آبان ۱۴:۱۶
تا حالا نرفتم قهوه خونه باید تجربه جالبی باشه

پاسخ :

اره قراره یه روز هم بریم کباب یا جگر بخوریم((:
gandom baanoo
۲۷ آبان ۱۷:۱۸
یه جاهایی از شیرازو تو رفتی که من تا حالا نرفتم :)))

پاسخ :

بیا باهم بریم(((:

حالا باید قضیه او کلیسا رفتنمم بنویسم:دی
گیسو کمند
۲۸ آبان ۲۰:۳۹
نوش جون آبجی :)
البته من اصلاً اهل چایی و چای خوردن نیستم وقتی هم کسی میگه به به چااااایییییی اصلاً نمیفهمم چی میگه, درکش نمیکنم . عوضش ,عااااااشق آب پرتقالم کاش یه جایی هم درست کنن فقط آبپرتقال ,بستنی پرتقالی, کیک پرتقالی, آبنبات پرتقالی ,فالوده پرتقالی, شکلات پرتقالی , شوهر پرتقالی ..... میدادن . یعنی اصلاً اسمشو بذارن پرتقال خونه یا شهر پرتقال دوست ها یا مثلاً Orange bar همین جوریشم خودم ذوق کردم چه برسه واقعی بشه...

پاسخ :

فدا مدا:دی
منم از این معتاد های چایی نیستم ولی هر چیزی، هرجایی مزه خاص خودشو داره(:
یه مدت خیلی اب پرتقال دوست داشتم ولی هیچوقت به پای تو نرسیدم، ایده هاتو عملی کن خودم پای ثابتشونم D:
داداش مهدی
۰۳ آذر ۱۷:۴۵
قهوه‌خونه‌های به اسم بهار معمولا جاهای خفنی هستن! :/

پاسخ :

پس برم بقبه بهار ها رو هم پیدا کنم:دی
بانو. میم
۱۱ آذر ۰۸:۲۷
نوش جووونت :)) قضیه اش چیه؟؟ چرا به خاطر چیستا یثربی ؟؟

پاسخ :

ممنون((:
قرار بود برای یه همایش بیاد ولی مریض شد کلا نیومد:|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان