دلم برای هوای خونه هم تنگ شده!

دیگه به اینجام رسیده. البته شما نمیبینین دقیقا کجا ولی بذارین بهتون بگم اصلا چیزی به جایی نرسیده. فکر کردم شاید اینجوری واضح تر باشه . حس میکنم حدود یک وجب اندازه کل ناحیه ای که به صورت عامه دل نامیده میشه، نیست! اخرین تیکه هاش هفته پیش تموم شد. تا اینجای هفته رو با ذره ذره دلگرمی هایی که از این و اون گرفتم سر کردم.
وقتی بیکار میشم یه چیزی از توی دلم میره تو چشمام بعد چشمام شروع میکنه به سوختن، گلوم باد میکنه ولی نمیذارم جلو تر بره.
هنوز باید ده روز دیگه اینجا زنده بمونم. با اینکه دلم میخواد برم تو تختم مچاله شم و دیگه بیرون نیام باید هم درس بخونم، هم سرکلاس برم، هم به فعالیت های فوق برنامم برسم و هم تازه باید غذا بخورم!
دلم برای تیکه های بابام، مخصوصا غر زدن هامون سر هم دیگه موقع اشپزی تنگ شده. وقتی داشتیم با بچه ها فلافل درست میکردیم یاد اون شبی افتادم که بابام میخواست از یه چیزی شبیه یه واشر کثیف که توی جعبه ابزارش پیدا کرده بود به عنوان قالب استفاده کنه. اخرش هم فقط با اب شستش و معلوم نشد قاطی فلافل ها چی خوردیم. وقتی میخواستم روغن بریزم توی ماهیتابه میگفت تو همونی نیستی که نیمرو رو با اب درست میکرد؟
 میخوام برم خونه و بگم بابا من دیگه واقعا متخصص خورشت بادمجون شدم. حتی بچه ها بهم گفتن خورشتم از خورشت دستپخت مادربزرگشون هم خوشمزه تر شده. دیگه نمیتونه لبخند بزنه و بگه خوشمزه اس ولی اگه فلان طور بود بهتر میشد. گرچه اگر بابای منه که یه چیز برای گفتن پیدا میکنه. منم که دختر خودشم میگم میتونی نخوری. اگر بهتر بلدی چرا خودت درست نمیکنی؟ همینقدر مهربون.
هنوز در مورد برنج نمیتونم چیزی بگم . هنوز هم نمیدونم چرا یه روز مثل خمیر میشه چرا یه روز مثل سنگ.
دلم میخواد مامانم بیاد بگه چرا یا سرت تو گوشیه یا کتاب؟ مگه نگفتم وقتی میای خونه کتاب و گوشی نیار. بیاد بگه چرا همش خوابی؟ خوابتو برای ما اوردی؟ چرا مثل افسرده ها از خونه بیرون نمیای؟ زشته بعد از این همه وقت نیای به فامیل سر بزنی. بگه باز پدر و دختر چی درست کردین به خورد ما بدبخت ها بدین؟ ماهم بگیم خب خودت درست میکردی.
مطمئنم اگر خونه بودم قبل از مهمونی این جمعه با مامانم قهر میکردم. بعد تو مهمونی خاله هام و مادربزرگم به مامانم میگفتن اینقدر این دخترو اذیت این برای تو دختر نمیشه.
دلم برای نقش خواهر بزرگ ترِ قلدر و زورگو تنگ شده...

+کل واکنشم نسبت به سوپرمون این بود: هوووم... به نظر بزرگ تر میاد!
۹
مه‍ شید
۲۵ آبان ۱۴:۴۹
دلم برای تنها چیزی که تنگ نشده خونه و خونوادس

پاسخ :

وقتی همیشه اونجا پلاسی طبیعیه :|
مهر2خت 69
۲۵ آبان ۱۶:۱۳
انشاءلله که هر چه زودتر ببینیشون

پاسخ :

ممنون(:
نفس نقره ای
۲۵ آبان ۱۸:۰۶
بیاااا الان دل منم تنگ شد :|
میری خونه به زودی غصه نخور :\ تازه چار ماه دیگه عیده :/

پاسخ :

تاحالا کسی بهت گفته بلد نیستی دلداری بدی؟:دی
حالا که دلت تنگ شد بدو برو خونه :/
رگ ها
۲۵ آبان ۲۰:۲۳
خوابگاه خره
والسلام
:|

پاسخ :

نه در این حد البته((((:
Tamana .....
۲۵ آبان ۲۲:۴۸
خعلیم بد نبوده ها حداقلش قدر خونتونو فهمیدی تازه اشپزیتم خوب شده

پاسخ :

اینایی که میگی خوبی ولی لازم نیست هر دوماه یه بار تکرار بشه:دی
مجتبی خزاعی
۲۵ آبان ۲۳:۲۵
اشکمون دراومد که،
خونههه ...

پاسخ :

اخییی(((:
gandom baanoo
۲۶ آبان ۱۲:۱۴
تموم میشه همه این روزا.... اونوقته که دلت برای اینجا تنگ میشه :)

پاسخ :

خداکنه(:
مهدیه میرزایی
۰۲ آذر ۰۰:۰۰
دختز بامزه و مهربون و خوشمزه

پاسخ :

چشمات اینجوری میبینه :دی
 :*
بانو. میم
۱۱ آذر ۰۸:۳۰
پزشکی ؟ یا دندان ؟ یا دارو ؟
شبیه منی ... منم دور از خونوادم :)

پاسخ :

دندون. دورِ دورِ دوور... ((:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان