The one with a huge ignorance

زبان فارسی بعضی وقت‌ها واقعا کم میاره، من دوست دارم حافظ و سعدی و مولانا حفظ باشم که همه چیو با یه شعر رفع و رجوع کنم اما یه عمر طول میکشه، فوقش بتونم به نو‌ه‌ام، اگه قبلش مامان یا باباشو نکشته باشم، به جای بتمرگ بگم بنشین و دمی به شادی گذران که اونم خیلی ارتباط معنایی نداره و نوه‌ام میگه گیر عجب خری افتادیم :|
همه اینارو گفتم که بگم دیشب وسط بحث میخواستم بگم اقا من ناراحتم، احساساتم تحت تاثیره، اومدم یه جمله رو معنی کنم بگم احساسات من جریحه دار شده، خودم خنده‌ام گرفت. اگه میگفتم مرغ پخته هم خندش میگرفت. It hurts  یا you hurt my feelings خیلی بهتر عمق مطلبو ادا میکنه، ادم اینو که میگه راحت میشه، نیاز به توضیح اضافه نیست. خلاصه یه فکری برداریم، یهو دیدیم طرف نه تنها زبون نفهم، بلکه زبون انگلیسی نفهم هم بود. البته دیشب نه زبون فارسی و نه انگلیسی هیچ کمکی نکرد. شاید اگه المانی بلد بودم اینجوری نمیشد :|

+

با پسرعمم حرف میزدم یهو گفت من از وقتی یادم میاد ما داشتیم دعوا میکردیم. گفتم من فکر میکردم خیلی دوست بودیم :|
علاوه بر این که گند خورد به تمام خاطراتم، فهمیدم مشکل من تو روابط از بچگی وجود داشته، چیز جدیدی نیست، تازه وسط باتلاق دستمو میارم بیرون میگم چقدر من با همه خوبم، چقدر همه با من خوبن و اون باتلاق جوری ایگنور میشه که انگار اون دست و پا زدن کاملا طبیعیه!
یعنی کلا نمیفهمم که بدبخت مفلوک داری خفه میشه، اینجا جای تو نیست. فکر میکنم همینه که هست تا یکی برینه بهم :"


۱

Even didn't bother to ask why

چی زندگیش از انسان آسون تره؟ دقیقا چی؟ میتونه میله پرده باشه، برگ درخت باشه، سیم موس باشه، سوسک باشه فقط انسان نباشه. میخوام همون باشم. نه تو زندگی بعدی یا قبلی، همین فاکین زندگی. دود شم برم هوا. نه دست من به کسی برسه نه دست کسی به من. پایان تمام نیاز‌های متقابل انسانی. یه پیغام هم به این مضمون برای همه دوستان و دشمنان و سایرین بره: مشترک مورد نظر هیچوقت وجود نداشته است. فقط میترسم اگر قبلش هر چی از دهنم در میاد به هر کی دلم میخواد نگم یه میله پرده کج بشم یا برگ افت زده. همه اشیا خراب ادمایی بودن که نزدیکانشون رو به اندازه کافی قهوه‌ای نکردن و نزدیک‌ها معتقدن واه این چه بداخلاقه. نزدیک‌ها نمیدونن حتی یه قطره مذاب روشون نریخته، فقط دارن گرم میشن. 
اینایی هم که میان میگن زندگیم فلانه من زندگی بعدی میخوام بهمان باشم سمبل حماقتن چون نه تنها این زندگی رو گند زدن یا بهشون گند زده تحویل دادن و نمیتونن تحملش کنن، امید دارن بتونن تو قالب یه سنگ یا درخت زندگی شاد و خوبی رو تجربه کنن. امیدوارم اونجا چون خودشون نمیتونن گند بزن بقیه براشون گند بزنن. 
۲

نازیلا یا به عبارتی گودزیلا

حال و هوای خونه بهم ساخته و یاد خاطرات طنزم افتادم. همون استاد سخت گیر که موقع امتحان میخواست سرش رو از دست من بکوبه به دیوار، موقع نمره دادن گفت: من قدیم‌ها شمری بودم واسه خودم. منم بر و بر نگاهش میکردم و میخواستم بگم الانم چیزی کم نداری که یکی از پاچه خواران همیشه در صحنه گفت: استاد دور از جونتون.
یه روز داشت پرونده مریض‌های من رو چک میکرد و قبلش هم پرونده‌های دوستم رو چک کرده بود. معمولا ما کارهامون رو با همت جمعی انجام میدیم و پرونده‌هامون تقریبا مثل هم بود. مثلا هر نکته جالبی که برای مریضش نوشته بود منم نوشتم یا هر تشخیصی که من داده بودم اونم برای مریضش نوشت. بعد هم روند منطقی سازی پرونده رو شروع کردیم. یعنی علائم با تشخیص و طرح درمان باید هماهنگ میبودن. حالا بسته به این که کدوم علامت یا کدوم بیماری شایع تره موردی که باعث تناقض بود رو حذف کردیم و سرخوش رفتیم پیش استاد. 
دوستم که پسر بود و طبیعتا سوگولی استاد، در حدی که شمر خانوم براش خاطرات شمالش رو تعریف میکرد، سر بلند از معرکه بیرون اومد. حتی یه بار استاد از من پرسید امروز که فلان تاریخه چه اتفاقی افتاده، گفتم: نمیدونم. یکی از پسر‌هایِ از اغازِ خلقت همیشه بامزه گفت: تولد منه. استاد هم گفت: تولدت با تولد فلان شاعر یکیه مبارک باشه و استاد با اون پسره هم دوست شد و باز سر من بی‌کلاه موند. پسره هم به من گفت: تو خودت برام تولد گرفتی یادت نبود تولد منه؟ و هنووز حسرت میخورم چرا بهش نگفتم خفه شو عزیزم. استاد که هنوز قانع نشده بود گفت: یه حادثه تاریخیه. اونجا بود که دوست من _سوگولی استاد_  پرواز‌کنان از سرزمین‌های دور دست خسته و عریق‌ریزان از راه رسید و گفت: سالروز استقلال اذربایجان. من مات و مبهوت بودم. اخه تو یادت نمیمونه چه کتاب درسی رو داری، چه کتابی رو نداری( خواستم یه نکته مستند گفته باشم، گرچه نامربوط:دی) ، اون‌وقت سالرزو استقلال اذربایجان؟ خدااااا :دو دستی بر فرق سر خود میکوباند.
قص علی هذه نوبت من بدبخت که شد، گرچه استاد هنوز از ملاقات قبلی مست و ملنگ بود، ولی خطاهای من نابخشودنی بود. یهو برگشت گفت: این استرس چیه همتون تو پرونده نوشتین؟ گفتم: استاد استرس دیگه، استرس زندگی مدرن. این همه شلوغی و تنهایی خیلی استرس زائه، روی سلامت دهان تاثیر داره. استاد از بالای عینک یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت ، شونه بالا انداخت و گفت: نمیدونم، چی بگم. این صحنه مثل انیمه‌های ژاپنی بود که روی صورت شخصیت زوم میکنه، کل  پس زمینه قرمز میشه و یه علامت تعجب کنار صورتش با صدای بوووم ظاهر میشه. خودم هم همش پیش خودم میگفتم گوه خوردی، کی میخوای دست از مسخره بازی برداری؟ فکر کردی استاد میگه چه دانشجو شیرون زبون و طنازی دارم؟حالا چه غلطی بکنم... گفت پاکش کن، چندتا سوال تخصصی دیگه هم ازم پرسید و ولم کرد. اون واحد با سلام و صلوات پاس شد. ولی من این خاطره رو برای هر کسی که استاد رو میشناسه تعریف میکنم میگه چی زده بودی؟ از جونت سیر شده بودی؟ مشکلت چی بود؟ و من همش فکر میکنم که اون روز حتما مثل همیشه بی باده مست بودم:گریه حضار
۳

جزناله

همیشه اینایی که میان مینویسن میخوام از این به بعد بیشتر وبلاگ بنویسم و تا دو ماه اینده پیداشون نمیشد برام تو دسته چرند‌ترین ادما بودن که با پوزخند صفحه وبشون رو میبستم. خودم خیلی وقته دارم فکر میکنم که باید بیشتر بنویسم ولی بایدی در کار نیست. بعضی وقت‌ها حتی اگه قصدی هم نداشته باشی نوشتن خودشو بهت تحمیل میکنه ولی تو نمیتونی خودتو به نوشتن تحمیل کنی. هر دفعه فکر کردم الان که صغحه انتشار رو ببندم تا چند سال اینده دیگه چشمم بهش نمیفته ولی صبحش دارم صفحه رو رفرش میکنم. همیشه همینه. تو ذهنم تا اخر خط میرم. فکر میکنم حالا که دعوا کردم دیگه تا اخر عمر با اون ادم حرف نمیزنم، حالا که تحمل هم خونه‌ای‌هام رو ندارم دیگه خونه برنمیگردم حالا که حوصلم تو خونه سر رفته کلا شیراز میمونم، حالا که از همه بدم میاد دیگه تا اخر عمرم با هیشکی حرف نمیزنم و هر بار اویزون‌تر از قبل برگشتم سر جای قبلم و هر بار فقط مقصد و مبدا فرارم با هم جا به جا شده. فرار کردن‌هام گستره وسیعی رو در بر نمیگیره. مثل این میمونه که بخوام از اشپزخونه برم دستشویی. نمیدونم از بی‌چارگیه یا اساسا خودم دارم برای خودم مشکل درست میکنم. و الان که خیلی خستم، میخوام سر به تن عده‌ای نباشه، ضعیف‌ترین اعصاب و جسم رو طی چند سال گذشته دارم و تنها کسی که حوصلشو دارم حوصله منو نداره باید چکار کنم؟ کجا فرار کنم؟ 


۶

وقتی هیچی بهت رحم نمیکنه

این اخر هفته ضدحال‌ترین اخر هفته و این اخر ترم ضد‌حال‌ترین اخر ترم بود. میخوام تا وضع اسف‌بار‌ تر نشده برم خونه. 

۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان