هیشکی تو رو دوست نداره

خیلی سخته مامانت زل بزنه تو‌ چشمات و در نهایت جدیت بگه تو دیوونه‌ای. این از اون دیوونه گفتن‌هایی نیست که احساس خاص بودن یا نبوغ بهت دست بده. تو اون لحظه فکر میکنی شاید واقعا یه جای کار میلنگه مخصوصا اگر مدیکال هیستوری خانواده رو هم به عنوان مدرک رو کنه. یه استعداد دیگه‌اش هم درآوردن اشک منه که با وجود موفقیت امیز بودن، کمک کننده نبود.


+به شما هم توصیه میکنم یه سریال رو که میتونه true detective باشه اشتباها از اخر به اول ببینید. اینجوری علاوه بر چالش‌هایی که فیلم براتون در نظر گرفته خودتون هم یسری چالش جور میکنید :|
++چجوری لاک میزنین خوشحال میشین؟ بیشتر گریه آوره:||
۸

بساط زهد همچون غنچه کن طی

شاهین میگفت اگر جای درست باشی خودت میفهمی و حس میکنی همیشه همین رو میخواستی. یعنی همیشه دلم میخواست مثل یه حیوون وفادار سرمو از پنجره بیارم بیرون که باد و بارون صورتمو از جا بکنه؟ کل ظهر و بعد از ظهر بخوابم؟ وقتی بیدار شدم همینجور لم بدم کنار بخاری و با حرص و ولع سهمم رو از شیرینی‌های یه ماه مونده عروسی پسرخاله که برام اوردن و من از دست بقیه قایمشون کردم به عنوان نهار بخورم و کتاب بخونم؟ راستشو بخواین یکم از خودم نا‌امید شدم.

+ درون‌مایه و تم فیلم‌ها خیلی شبیه بود. داز ایت مین انی تینگ؟
++ با ادم‌ها و غذاهایی که دوست ندارم برام مهمونی میگرن :|
+++امسال اصلا سرما نخوردم. دلم میخواد سرما بخورم!
++++نباید لذت شعر رو گره بزنم به یه نفر ولی لذت گره خورده لذت تره. اینجوری تو ذهن من تا ابد شعر مال همون یه نفره برای همین نمیدونم ارزششو داره یا نه...
۵

به باد داد آرام زندگی

من باید گریه کنم ولی گریه کردن مثل بالااوردن نیست که دستتو بکنی تو حلقت و راحت شی. برای بیرون اومدن از چشمم هنوز خیلی بزرگ و تازه‌ان. تصور میکنم که بعدا کل اتاقمو پر میکنن. یکیشون میشینه لب پنجره، یکی میخواد کنارم بخوابه، یکی هم میگه دستمو بگیر بریم پارک...
۶

و کلی ماجرای دیگه...

من تقریبا دوباره خودم شدم، از همون روز که نوشتم ولی نمیتونم پیش‌بینی کنم که چقدر خودم میمونم. از دست‌اوردهای این هفته میتونم به خالی کردن بار یه وانت اونم به تنهایی اشاره کنم که باعث شد بچه‌ها بفهمن باشگاه همه‌چیز نیست. حتی وقتی یه اشنا میخواست برای جابجا کردن موکت‌ها بهمون کمک کنه، گفتم: اقا کجای کاری؟ ما خودمون یه دست مبل رو بردیم طبقه سوم این تیکه موکت که چیزی نیست. تلاش‌های ناتمامی هم در زمینه برقراری ارتباط با همسایه‌ها داشتم. با ورود هر شخصی به پارکینگ سعی میکردم با رعایت تمام موازین اخلاقی، قوانین برقراری روابط اجتماعی و به یاد داشتن تاثیر برخورد اول لبخند بزنم و بگم سلام که دوستم یهو میپرید وسط میگفت: فلانی هستم دانشجوی دندون‌پزشکی. تو موردهای اخر دهنمو میگرفت و همزمان داد میزد دندونم، دندون. فکر میکرد رشته میتونه پوشاننده گند‌های احتمالی اینده باشه یا خیلی ساده فکر کنن ما از اون دانشجو الکی‌ها نیستیم.  وقتی مدیر ساختمون پیداش شد درحالی که از رفتار‌های عجیب ما دهنش وامونده بود گفت: اگر وسیله سنگینی هست بگین تا بهتون کمک کنم ولی خواهشا با اسانسور چیزی جابجا نکنید. وقتی رفت دوستم گفت: یعنی رید بهمون؟ گفتم: نه بابا میگه تا الان هر غلطی کردین اوکی اما از این به بعد حواستون باشه. گفت: اخییش فکر کردم فهمیده یخچالو با اسانسور بردیم بالا.
مات و مبهوت، خسته از این همه فعالیت اجتماعی و فیزیکی رو مبلی که به طرز مشکوکی یه گوشش سرد بود ولو شده بودم و به فکر اغاز فاز جدیدی از روابط بودم. دختری که رو به روم نشسته بود گفت: من امشب دست به سیاه و سفید نمیزنم. گفتم پس اون حرف‌های سرشبت تعارف زرقونی بود؟ یهو پرید که چجوری اوازه زرقون به گوش تو رسیده! گفتم: بالاخره سه ساله شیرازم. گفت: کجایی هستی؟ گفتم:کرمان. تو چی؟ گفت: منم زرقونیم. با نوای فاک فاتحه این اشنایی رو خوندم. یاد مرد همسایه افتادم که با وجود خوب ظاهر شدن در دقایق اول در اخرین لحظات به سان اینکه میرفتم قاقالیلی بخرم، یهو خودشو تو اسانسور جا کرد و گفت: منم میام! و فکر میکرد از بین این همه وسیله که اوردیم فقط همین ترشی به درد میخورد که من شکستمش. یه دختر همسن ما داشت... درسته اسانسور یکم قاطی داشت و بوی سرکه میداد ولی خوشبختانه با سرعت عملش نذاشت باب اشنایی بیشتر از این باز بشه.
تا ساعت پنج صبح هم تمام تلاشمون رو کردیم که با اهنگ بندری و رفت و روبِ حین پایکوبی خط بطلانی بر فرهنگ پیشین اپارتمان نشینی بکشیم و  فصل جدیدی از پویایی رو در این ساختمون شروع کنیم.
همچنین مشخص شد پشتی مبلی که روش نشسته بودم در فضلاب تنی به اب زده بود و من فقط چند بار فکر کرده بودم که این چرا سرده!


+ با این همه سن و ادعا نمیتونم یه هدیه رو کادو بگیرم. دانشگاه به چه درد میخوره واقعا:|

۹

من در آستانه فروپاشی

+چرا اینقدر غرغر میکنی؟
-من که چیزی نگفتم...
+تو این ده دقیقه‌ای که اینجا نشستی بیست بار اه کشیدی، ده بار گفتی پوووف!
وقتی راه میرم کل شهر روی قفسه سینه‌ام سنگینی میکنه. جسمم رو تو خیابون میکشم ولی روحی ندارم. چندپاره شده. تو اینه چشمام هیچ حالتی ندارن. وقت و بی‌وقت ممکنه اشک‌هام سرازیر بشن. نمیخوام از خواب بیدار بشم و میترسم بخوابم چون دوست ندارم با حالت تهوع روزمو شروع کنم. به سختی درس میخونم. امتحان اسون هم که باشه حوصله ندارم بنویسم. حتی اینایی که تو خیابون تبلیغ پخش میکنن میدونن باید بیخیال من بشن. بی‌اختیار میرم نمایشگاه زنان عشایری ولی مثل اینکه تنها دست اوردشون پسته‌اس!
همه اتفاق‌ها رو که کنار هم میذارم باید خوشحال باشم اما نیستم...
۱۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان