جاده نوشت

پس از کسب موفقیت‌های عظیم در عرصه علمی اینک بعد از سه ماه رهسپار دیار خود هستم. مریضی داشتم که سهم خودم، مال خودم و ارث خودم بود. صفر تا صد امور مربوطه را انجام داده و از سه دندان باقی مانده در  ان فک کذایی دو عدد را خارج نمودم و با این که طبق تشخیص من بخیه نیز لازم بود، وی دست دردنکنه‌ای گفت و رفت. قبل از وی مریضی را بود بس رعنا که نقشه‌ها برایش داشتم ولی تنها اجازه پیدا کردم شرح‌حال مختصری گرفته و صحنه را ترک کنم. حتی اجازه نیافتم بی‌حسی‌ای نثارش کنم چرا که از اشنایان مسوولین دانشکده بود. حین این که منتظر مریض اول پاراگراف بودم ناگهان با پیکر بی‌جان مریض رعنا روی یونیت مواجه شدم . یقه استاد را گرفته و ‌گفتم: مریضمو که دزدیدی، چطور دلت اومد بکشیش؟ خودم ازش شرح‌حال گرفتم، حالش خوبِ خوب بود که. چرا اخهههه؟؟ استاد که به سان عارفان به حرف زدن و از همه مهم‌تر مفهوم حرف زدن عادت ندارد چیزی زیر لب گفت. از روی موقعیت تشخیص دادم که مریض نهار نخورده و دچار افت فشار شده بود که البته با توجه به ماه مبارکی که در آن هستیم کاملا طبیعی است. شما یا روزه‌‌ای یا باید از گرسنگی دراز به دراز بیفتی. امتحانی را نیز پشت سر گذاشتم که همه از فراموش کردن مطالب حین پاسخ دادن نالان بودند. من اما با میانگین خواب چهار‌ ساعت در هفته گذشته پاسخ‌ها را کاملا به یاد داشتم ولی بعدا مشخص شد که اشتباه به یاد داشتم و با کم خوابیدن به گور خودم‌ خندیدم. دوستانی نیز التماس تقلب داشتند. ان‌ها را گفتم شما خود مجاور جونده کتاب نشسته‌اید، مرا به چه خواهید؟ پاسخ امد او بلد نیست تقلب کند. گفتم من نیز که میدانم چطور تقلب کنم چیزی برای ترنسفر ندارم. فی‌ الجمله نعره‌ها زندند و برگه‌های امتحانی جر دادند.

+


ای قوم به حج رفته کجایید؟ کاری باهاتون ندارم ففط چون نمیدونستم چجوری شروع کنم مزاحم شما شدم. ای قوم بلاگر شماها کجایید؟ مبادا عمر خود و زحمات دیگری را به فنا دهید. به کانال فاخر فالش بپیوندید و سلیقه ادبی و موسیقیایی خود را چندین پله ارتقا دهید و همچنین با انواع موسیقی خو بگیرید.از آن مهم‌تر هر از چندگاهی عکسی وزین ذهن شما را مغشوش خواهد‌کرد. اگر جز این کردید همانا شما را تتلو کافیست. بار دیگر اینگونه محترمانه سخن نخواهم گفت.

+

حالا یکم خودمونی‌تر... نمیدونم تو زندگی قبلیم با هفت جد قبلیم اینجوری حرف میزدم که الان اینجوری مینویسم؟ خلاصه که سال‌بالایی به این پررویی ندیده بودم. بعد از امتحان منو گیر اورده میگه چرا بعضی سوال‌ها تو جزوه نبود. همین که جزوه‌ها رو بهت دادم و تازه خودکار عزیزمم بهم پس ندادی باید بندری برقصی :|
۹

درخواستیجات برای شادی دل مومنان پست‌مدرن

تو دانشکده ما همیشه در خطری و باید رو حالت آماده‌باش باشی وگرنه تمام مشکلات دهان و دندان پیش اومده پای خودته. مثلا یه بار فارغ از دو جهان و طبق معمول در انتظار استاد رو صندلی روبروی بخش لم داده بودیم که یکی از سال‌بالایی‌ها با قیافه گربه شرک اومد سمت ما و گفت: وای بچه‌ها من مریض ندااارررم. در بر خورد من با سال‌بالایی‌ها و سال‌پایینی‌ها همیشه یه به کتفم خاصی وجود داره و این مورد هم مستثنا نبود. ولی دوست‌هام که همیشه خدا نیاز منو به انواع دشمن برطرف کردن و تمایل زیادی به ایجاد شبکه اجتماعی و جاسوسی گسترده در دانشکده دارن گفتن: فرزانه پاشو تو اون هفته دندونات مشکل داشت. یه بار من مثل همیشه صبح زود مسواک نزده بودم و اینا فهمیدن، تا اخر عمرم باید بهشون جواب پس بدم. خداییش وقتی ادم اخرین لقمه صبحانش رو دم در دانشکده قورت داده دیگه کی وقت میکنه مسواک بزنه؟ خود سال‌بالایی دلش به حال قیافه معصوم من و سرنوشتم که منو با این دیوسیرت‌ها عجین کرده سوخت و گفت: نه، نمیخواد دندونات خراب میشن. حالا این چه‌کاریه که دندون‌های من خراب میشن ولی دندون‌های مریض نه به سیاست‌های وزارت بهداشت برمیگرده. مورد بعدی مصداق از ماست که برماست بود. تو بخش جراحی حوصلم سررفته بود. یه سال‌بالایی علاف رو خفت کردم و گفتم: ببخشین شما مریض ندارین؟ این سوال قالبا به این معنیه که اگر شما مریض دارین بی‌حسیش رو من بزنم و دندونش رو تو بکشی. اگر هم بذاری من بکشم که اجرت با امام حسین.  عملا در کنار آموزش بهداشت دهان و دندان، ایدئولوژی کمونیست‌ها رو با پوست و خون ما عجین میکنن. اون دوست عزیز هم که تفکر قالبی حالیش نبود، فکر کرد منظورم اینه که اگه دندون درد باشم، دکترم میشی؟ اگه پسر بود و یه درصد کیس مناسبی بود بهش میگفتم دندون جلوم اذیتم میکنه، فکر میکنم موقع خندیدن شبیه خرگوش میشم ولی چه کنم که سرنوشت با من سر جنگ داره. طرف هم دختر بود هم میخواست دندونم رو بکشه. اگر دست و پامو جمع نکرده بودم یه دندون سالمم پریده بود. مورد اخر هم به دلیل یه رنگ بودن روپوش‌ها و ‌کور بودن بنده اتفاق افتاد. من عاجزانه درخواست دارم بعضی روپوش‌ها قرمز، آبی یا حتی صورتی باشه. وارد بخش که شدم، به یکی از بچه‌ها گفتم: اخییی، فلانی نمیدونم چرا استاد تو رو سر کلاس راه نداد، قبل از تو همه رو راه داد. به نظرم به نفعمه سیاست کتف رو برای همکلاسی‌هامم در پیش بگیرم. همینجور دلسوزی میکردم و به سمت تابوره (به صندلی دندونپزشک‌ها میگن تابوره، اسمش رو یاد بگیرین کلاس داره. من خودم تا پارسال بهش میگفتم روروئک) مورد نظرم پیش میرفتم و در لحظه‌ای که برای نشستن روی تابوره دلبرانه چرخیدم، دیدم استاد سرش تو گوشیه و روبروی من نشسته. خانومی کرد و سرشو بالا نیاورد. میگن تغییر فاز و قیافه من در اون لحظه میتونه سوژه‌ای برای خنده در تمام فصول باشه. منم ترجیح دادم نشینم و یه بار برم و برگردم، شاید استاد هم مثل من برای شناسایی به جای قیافه به روپوش ملت نگاه کنه و نفهمه من کی بودم. حالا این که داشتم از خنده صدها بار توی خودم منفجر میشدم و اگر صحنه رو ترک نمیکردم خفه میشدم، بماند. تا الان بزرگ‌ترین شانسم توی زندگی این بوده که اون لحظه داشتم مثل یه شخص نسبتا محترم حرف میزدم. اگر به استاد عنایت خاصی میکردم باید ترک دانشکده میکردم چون کلی واحد با این استاد داریم و اگر باهاش مشکل پیدا کنم خدا هم کاری از دستش برنمیاد. خداروشکر سر کلاس کلی گفت و خندید و حال عمومیش خوب بود. یه بار هم نزدیک بود من یه حال اساسی به یکی از دوستام بدم. بعد از این که استاد رو که بلانسبت شما مثل بند تومبون کوتاه بود کشوندیم بالای سر دوستمون که دندون عقلش رو بکشه، من وظیفه خطیر خنک کردن محل جراحی رو با استفاده از سرم فیزیولوژیک بر عهده گرفتم. این سرم استریله و نمیشه به جاش از اب استغاده کرد. منم که همیشه دانشجوی جویای علمی بودم کم مونده یه لیوان آب از شیر یونیت رو خالی کنم تو دهن دوستم که اگر هشدار بقیه نبود و این اتفاق میفتاد انشاالله تا پایان ترم آتی فک پایینش رو از دست میداد و عملا کمتر فک میزد. 
تا سوتی‌های بعدی خدا یارونگهدار همه شما عزیزان.
۷

از این دست چرندیات

یکی دو هفته‌اس اولین حرفی که بعد از بیدار شدن از خواب میزنیم اینه: سلام وای نمیدونی چی خواب دیدم. خواب‌هایی که خودآگاهت وقتی میخوای یکم بیشتر بخوابی میسازه که اون شیش ساعت خوابیدن قبل رو هم زهرمارت کنه. خواب‌های من واقعی‌تر و منطقی‌ترن. یه بار خواب دیدم من با دو افتادم و همه دوست‌هام با هشت پاس شدن و دارن میرن خونه ما که جشن بگیرن، منم با خودشون نمیبرن. امروز خواب دیدم که کنکور دارم و بابا دم در بوق میزنه که زود بیا. منم موندم کدوم کتاب رو ببرم کتابخونه، عمومی یا ختصاصی، سه هفته‌اس که درس نخوندم. بوی ادکلن یکی از بچه‌ها تو فضا پیچیده. روم نمیشه بهش بگم ادکلنت بوی ترکیب عرق و یه ادکلن دیگه رو میده. البته الان دیگه بهش عادت کردم. تعجب کرده بودم فلانی اینجا چکار میکنه. بیدار که شدم خیلی خوشحال بودم. اگه به الفبای موضوع مسلط باشین میفهمین وقتی یکی از این که بیست فصل پریودنتولوژی امتحان داره خوشحال باشه یعنی چی. میگم چرا من باید همیشه با خر‌خون‌ها زندگی کنم؟ میگه کسی که شب امتحان میخونه خرخون محسوب نمیشه. میگم در مقایسه با من که شب امتحان هم نمیخونم خرخون محسوب میشی. شما هم بوی کسی یا چیزی که نیست رو میفهمین؟

۳

ظهراب اخه؟

همیشه بهم میگن ادم شناس خوبی هستم ولی خودم قبول نداشتم تا این که یسری حدسیاتم در مورد یه بحث کاملا درست از اب در اومد. فقط مونده از خوشحالی برم دو طرف بحث رو‌ گیر بیارم بگم من گفتم، من گفتم، دیدی من گفتم البته به خودتون نگفتم ولی من گفتم. فکر میکنم این تنها سد دفاعی منه. با تمام حماقت‌ها و دیوونه بازی‌هایی که در میارم اگر قرار بود ادم‌های زندگیم رو هم اشتباه انتخاب کنم تا الان دووم نمیاوردم. به شماهم که گفتم، دیگه کی مونده؟

+

میگم سیاوش قمیشی همیشه شبیه ولدمورت بوده یا تازگی‌ها من چشمام ضعیف شده؟:|

+

یه مریض اومده با نام پدر ظهراب. خودش با بیست و چهار سال سن شماره شناسنامه،کد‌ملی و شماره تلفنش رو بلد نیست اونوقت توقع  داره من بلد باشم ظهراب رو با کدوم ز/ذ/ظ/ض مینویسن :|

+

با این که هنوز کسی موفق نشده وی را از پشت تلفن بخورد، وی همچنان از تلفنی حرف زدن واهمه داشت. 
۶

تازه میرفتم دانشکده کار خیر میکردم

چند روز اون پتو مسافرتی‌ که مامانم برام خریده بود و همش غرغر میکردم که چرا کوچیکه و یه روز بهم گفتن همشون همین اندازن رو مثل کیمونو دور خودم پیچیده بودم و به حالت لمیده فقط فیلم میدیدم و کتاب میخوندم. بالاخره یه روز فکر کردم حالا که خونه نرفتی، درس هم که نمیخونی، داری چه غلطی میکنی؟ فکر کردن من برای خودم و اطرافیانم نتایج اسف‌باری داره. یکم با خودم کلنجار رفتم، یه برنامه خفن نوشتم و همون‌طور که انتظار میره صبح روز بعد ریدم به همش. احتمال میدادم اگه با یکی حرف بزنم شاید از بین چرندیاتی که میگم، بفهمم قضیه چیه ولی این کارم مثل هم زدن چی بود. حالا این که چرا من از یسری کلمه استفاده میکنم ولی از سایر کلمات هم ‌تراز اون کلمه استفاده نمیکنم به خودم مربوطه. غرغرهامو به اسم درد دل به یکی قالب کردم، اون وسط مسطا هم بهش گفتم خیلی مزخرفی به دردِ درددل نمیخوری، اخرش هم به این نتیجه رسیدم من که با خودم حرف میزنم با خودمم چت کنم. اینجوری هم برای خودم بهتره هم طرف مقابل نمیگه چه غلطی کردم با این دوست شدم. چون تا الان که نگاه میکنم یا داشتم دعوا میکردم یا کل‌کل یا غرغر. تازه با این چرندیاتی که بهم میبافم یکی بخواد هم نمیتونه بهم کمک کنه. بعد دوباره یه لگد زدم به لب اکسیپیتال مغزم که میتونه معادل جایی باشه که معمولا بهش لگد میزنن ولی قاعدتا باید به لب فرونتال لگد میزدم و گفتم خسته نمیشی اینقدر حرف تکراری میزنی؟اصن خسته نمیشی اینقدر حرف میزنی؟ طبق معمول این چند سال، بابامو گذاشتم مرجع تقلیدم و دارم در به در دنبال کتاب‌های انتونی رابینز میگردم. بعدش هم که اسطوره زندگی شاد و موفق شدم در این کوفتی رو تخته میکنم و محل هیچکدومتون نمیذارم.

۱۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان