اورکا! اورکا!

بعد از سال‌ها دست و پنجه نرم کردن با سندرم حرص درار بودن اطرافیان در مقاطعی خاص بدون هیچ‌گونه عامل اتیولوژیک شناخته‌ شده تا الان فقط به این نتیجه رسیدم این که به طرف مقابل بگی رو نروی نه تنها مشکلی رو حل نمیشه بلکه شرایط رو خیلی پیچید‌ه‌تر و غیرقابل توضیح‌تر میکنه. دیدین بعضی وقت‌ها از هرچی بیشتر حرف میزنی انگار کمتر میفهمیش؟انگار غیرقابل دسترسه؟ الان علاوه بر دوستان رو نرو، بقیه دوست‌هامم در جریانن و همچنان منم و یه مشت ادم نفهم:دی
همیشه این موقع‌ها تا میتونستم همه چیز و همه کس رو ول میکردم تا وقتی که یهو میفهمیدم طوفان رد شده. این بار خسته بودم. میخواستم یه بار برای همیشه حلش کنم، بفهممش، ببینم حرف حسابش چیه. با همه حرف زدم، تنش بالا رفت، یه گوشه غمباد کردم و شروع کردم به خوندن که رسیدم به اینجا . سندرمم یه الارمه که میگه وا بده، داری زیادی فکر میکنی. منم این بار با اشتباه تفسیر کردنش دقیقا خلافش عمل کردم. حداقل فهمیدم چی از جونم میخواد(:
۱

دوس دارم چیزناله کنم:|

میدونین زندگی دانشجویی یا به عبارتی بهتر، تنهایی کجا فشار میاره؟ وقتی از تو تابوتت مثل زامبی درمیای، آشغال‌ها رو میذاری دم در، اجارتو کارت به کارت میکنی بعد هم برای دومین سرماخوردگیت تو یه ماه دمنوش میخری. 

۳

جنازه مینویسد

الان جلوی در یه پاساژ تو یه خیابون نسبتا خلوت به یه ستون تکیه دادم و پامو دراز کردم. هندزفریم رو جا گذاشتم و با صدای بلند اهنگ به قولی انرژی بخشی که فرستادن رو گوش میدم. هر از چندگاهی سرفه میکنم و خنکای پاییزی تا الان راضی کننده بوده. عابرها به غیر از اون‌هایی که زوجن به سر تا پام یه نگاه میندازن و رد میشن. یه حس به کتفم خاصی درونم موج میزنه. مثل اکثر روز‌های این ماه 12 ساعت سرپا بودم و خستگی روز و کوفتگی سرماخوردگی دارن زیر زبونم مزه میکنن و من قربانی سندرم استکهلم میشم. تقریبا میشه بگی اینجا لش کردم و منتظر دوستمم. ترجیح میدم به جای این که برم خرید یکی تا خونه بغلم کنه)):

+

از ویژگی‌های بارز من تو دانشکده اینه که در اولین تجربه انجام هر کاری سخت‌ترین و نچسب‌ترین کیسی که میتونه وجود داشته باشه به من میفته و بعد بدترین اتفاقی که تو اون کیس میتونیه بیفته سر و کلش پیدا میشه. من چکار میکنم؟ یه روز زمین و زمان رو مورد عنایت قرار میدم و فردا دوباره همین اشه و همین کاسه(((:
۴

استرس... ما را!

دو سال علوم پایه، یه سال پریکلینیک، اخرش هم من فکر میکنم مارو پرت کردن تو اب که شنا کردن یاد بگیریم :| 

۱

معایب زندگی متمدنانه

یک قدم از واقعیت فاصله گرفتم. هنوز که کارگردانی خواب‌هام دست خودمه، دعواهایی تو خواب راه میندازم که خودم از ابعادش در مقایسه با موضوعش متعجب میشم. یعنی به نظرم لزومی نداشت بخاطر جا به جا کردن یه چمدون ناقابل که اصلا معلوم نبود محتواش چیه اونطور داد و فریاد راه بندازم. از همه جالب‌تر واکنش افرادیه که باهاشون دعوا میکنم. خجالت زده و پشیمون به من نگاه میکنن و و نه تنها زبون نفهم و زبون دراز نیستن بلکه دنبال هر راهی برای جبران میگردن. هیچ بعید نیست اگر یه نفر تو خواب بهم بگه بالای چشمت ابروئه، قتل و خونریزی راه نندازم. خولاصه که دچار خشم‌های سرکوب شده در حال تبدیل به انگیزه قتل هستم :|

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان