جبر زندگی

همیشه اول حسابی اعصابم خورد و خاکشیر میشه و خلقم حسابی تنگ میشه تا این که بسته به موضوع از چند ساعت تا چند روز بعد میفهمم برای چی دارم اینقدر خودم و بقیه رو شکنجه میدم. الان هم یادم اومده اهااا من از ادم‌هایی که بدون هیچ خبر قبلی قراری رو کنسل میکنن و بعد میخوان با عزیزم گفتن و یه لبخند قضیه رفع و رجوع کنن متنفرم. گرچه منم با لبخند جواب دادم ولی دلم میخواست دندون‌هایی مثل دندون گرگ داشته باشم و گردن یارو رو تیکه پاره کنم. خودش نبود وگرنه این کارو میکردم. دوست داشتم سر خانوم همکارش رو اینقدر بکوبونم تو دیوار که صورتش از فرم بیفته و دندون‌هاش هم بریزه که دیگه نتونه اینجوری لبخند بزنه. من اساسا از ادمی که میخواد با لبخند بگه عزیزم چرا قضیه رو اینقدر بزرگ میکنی، چیزی نشده که؛ متنفرم. بقیه به نظرم ادم‌های بسیار بی‌اصولی هستن که همین یه ذره اصولی که من دارم هم ندارن وگرنه هیچوقت نمیگفتن فلان موضوع رو الکی بزرگ میکنی. قاعدتا من با این حجم از تنفر از ادم‌های اطرافم نباید برونگرا باشم و همین که خودمو تحمل میکنم کافی باشه برام ولی متاسفانه باید استانه صبر و تحملم رو ببرم بالا که مطمئنم قبل از این که همچین اتفاقی بیفته یا خودم رو میکشم یا بقیه رو. 

۸

در مزیت و مذمت داشتن خوان

یکی دو نفر نوشته بودن تو رابطه با ادم‌ها سلسله مراتب دارن، خوان اول و دوم و سوم دارن و تو مرحله‌های اخر بیشترین درجه کریزی بودن خودشون رو نشون میدن. طبیعیه که همه ادم‌هایی که میتونن چهارتا رابطه درست و حسابی داشته باشن همچین مراحلی رو برای صمیمیت با ادم‌های اطرافشون داشته باشن، بعضی‌ها شفاف‌تر و دقیق‌تر، بعضی‌ها محوتر و قاطی‌تر. مسئله اینه که اون مراحل هرچی که باشن، ادم‌ها در اخر و وقتی که مدت زمان‌ زیادی رو تو مرحله اخر گذروندن و حتی کسی هست که میخواد بیشتر در جریان باشه، اصلا توقع ندارن یه روز بشنون که همیشه داشتن چرند میگفتن و بهتره کمتر چرند بگن. اینجا باید فاتحه خوند. برای اون رابطه‌‌‌، اون ادم، اون سلسله مراتب و خودشون. 

۱

Case selection

خودمم نمیدونم کی میخوام دست از مانیفست نوشتن در مورد ادم‌ها و ارتباطات اینجا بردارم. یا به صورت عامیانه‌تر کی دیگه غرغر نمیکنم؟ چون هنوز دانشمندان تاریخ دقیقی برای این مسئله پیدا نکردن و احتمالا مثل قضیه حماقت بشر و کهکشان‌ها که شک دارن انتها داره یا نه ولی در مورد اولی مطمئنن منم هم تو مورد ذکر شده مطمئنم که بی‌نهایته. پس من با کسی که نمیخواد غرغر گوش کنه حرفی ندارم چون ماهیت من غرغره، عصاره وجودم غرغره، تمام هستیم غرغره بدون غرغر من انسان مفلوکی بیش نیستم که هیچ چیزی برای عرضه ندارم. پس خودتون و گوشی که برای شنیدن ندارین و هر چیز دیگه‌ای که دارین ولی به درد من نمیخوره رو بردارین و برین. 

۶

مریض بدقلق

از اولین مریض ترمیم این ترمم بگم که روزی دوبار بهم زنگ میزنه و در مورد مشکلات دندونش باهام صحبت میکنه. تقصیر خودمه که شمارمو بهش دادم. این از این. ولی مرحله جلب اعتمادش پروسه سخت و طولانی بود. پرسیدم «تاریخ تولدتون؟» بجای جواب دادن گفت «وفات هم بگم‌؟» اولش خندیدم ولی فکر کردم راه برقراری ارتباط با این مریض خندیدن نیست باید پا به پاش برم. گفتم «اگه میدونی که بگو.» خندید گفت «یه ساعت بعد از این که زیر دست شما بودم.» یه ابرو انداختم بالا و گفتم «با پای خودتون اومدین، چرا اینقدر بی‌اعتماد؟ من مجبورتون کردم؟» با همون لبخند گفت «نه تقصیر دولته.» شاکی گفتم «خب باید با من اینجوری صحبت کنید؟» چند لحظه ساکت شد، من مشغول اماده کردن ست بودم و فکر کردم کشتی گرفتن تموم شده که گفت «دانشجوی قبلی خیلی استرس داشته همه وسیله‌ها از دستش می افتاده من کلی بهش خندیدم» با لحن یه مادربزرگ که میدونه نو‌ه‌ش چه خرابکاری کرده گفتم «حتما با اونم قبل از کار کلی بحث کردی و تمرکزشو بهم زدی.» بازم ساکت نشد و موقع شروع کار گفت «دستکش بپوشم؟» خیلی کنجکاو گفتم «برای چی؟» یه نیشخند زد گفت «کمکتون بدم.» گفتم «همین که شما حرف نزنی بهترین و بیشترین کمک رو به من میکنین.» و این لحظه طلایی بدست اوردن اعتماد مریض بود و تا اخر کار هیچ نافرمانی‌ای نکرد:دی

۶

اسم سرخپوستی: تحقیر کننده خود یا کسی که سر حرفش نمیمونه

ببینید کی اومده بعد از یه عمر میخواد بهتون بدیهیات رو یاداوری کنه. زندگی مثل فیلم نیست. مثل فیلم نیست چون هیچ لحظه‌ای اونقدر پربار نیست که بقیه زندگیتون رو بسازه یعنی بشه نقطه عطف و بدتر این که تو هر صحنه یه دیالوگ خفن اماده نداری. شاید بشه بعد از یه مدت همه قضایا رو مثل یه داستان معمایی، هیجانی یا هر کوفت دیگه‌ای به خورد ملت داد ولی وقتی خودت تو اون داستان کش‌دارِ حوصله سر برِ بی سر و ته و پر از تعلیق گیر کردی، میخوای خودت رو از اولین پنجره پرت کنی پایین. همونجا که نمیدونی چی بگی که هم حرفت رو زده باشی، هم دیالوگ ماندگار افریده باشی و هم صحنه ماندگار. فقط مثل بز زل میزنی و میگی کاش الان فیلم بود یکی بهم میگفت چی بگم و بعد این چرندیات رو اینجا مینویسی و تا ابد کارگردان، بازیگر، تهیه کننده، فیلمنامه نویس و گریمورِ دست و پا چلفتی زندگی‌ رقت‌انگیزی که فیلم نیست میمونی. 

۲
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان