4 آبان

مشغول وب‌گردی بودم که رسیدم به اصطلاح passive aggression، به صورت تحت الفظی یعنی خشونت غیرفعال. این همون حالتیه که با این که تمام عمرم ازش رنج بردم ولی اسمش رو بلد نبودم و به نظرم فرساینده‌ترین نوع خشونته. مشکلات رو باید با حرف زدن حل نه، حداقل به اشتراک گذاشت وگرنه فرق ادم با کاکتوس چیه؟ کاکتوس هم وقتی بهش زیاد اب میدی میمیره و چیزی نمیگه، فقط با اون تیغ‌هاش نگاهت میکنه، پس نتیجه میگیریم دوستی که وقتی ناراحته شروع میکنه به کم محلی و اذیت کردن طرف مقابل از کاکتوس هم کمتره، چون کاکتوس حداقل تیغ‌هاش رو پرت نمیکنه. تا نتیجه‌گیری بعدی خدا یارونگهدارتان. 
۴

ترس

ترس مثل یه تاریکی مه‌آلود دور من رو میگیره و دیگه چیزی رو تشخیص نمیدم. حتی به این فکر نمیکنم مه باعث شده چیزی رو نبینم و چشم‌هام رو سرزنش میکنم. دم‌دست‌ترین سلاحم رو برمیدارم و مذبوحانه به هر چیزی که نزدیک بشه حمله میکنم و در نهایت خودم بیشتر از هرچیزی که بهش حمله کردم صدمه میبینم. خورشید که بالا بیاد و مه پراکنده بشه، دلم که به چیزی گرم بشه انگار از یه خواب مالیخولیایی بیدار میشم. تازه میتونم معادله بچینم، معلوم و مجهول رو بفهمم و منطقی دنبال راه حل باشم. کاش یه نفر بود اینجور وقت‌ها که تازگی‌ها فهمیدم کم هم نیستن، بهم میگفت تو الان خوابی، ترسیدی، بعدا تصمیم بگیر یا خودم اینقدر تجربه داشتم که میفهمیدم باید بذارم صبح بشه. 

۰

Dandelion

داشتم میدویدم و تو سرم ترانه میخوندم و نمایشنامه اجرا میکردم که رسیدم به یه دونه قاصدکی مونده بود، فوتش کردم و ارزو کردم اونایی که هستن بمونن و اونایی که نیستن بیان و به ماجراجوییم توی باغ ادامه دادم. زندگی باید همینجور باشه، مشغول گشتن باشی یه فرصت برای نفس کشیدن و فکر کردن داشته باشی، یه فرصت برای ارزو کردن، یه لحظه که فکر کنی من واقعا چی میخوام و باور داشته باشی همونی میشه که ارزو میکنی و بعد با خیال اسوده بقیه مسیرت رو طی کنی. اروم، مطمئن و دلگرم. 

۳

But I set fire to ther rain

میگفت این که زیاد کتاب بخونی، شعر بخونی یا فیلم ببینی باعث نمیشه بهت تجربه‌ای منتقل بشه یا دید جدیدی پیدا کنی. ممکنه تو یه ماه فقط یه بیت شعر بخونی ولی زندگیش کنی، درگیرش بشی، ورد زبونت باشه و کل زندگیت رو تحت تاثیر قرار بده. تمام مدت ادل توی گوش من میخونده ولی من نمیفهمیدم. الان دوست دارم بلند فریاد بزنم:
But there's a side to you
That I never knew, never knew
All the things you'd say
They were never true, never true
And the games you play
You would always win, always win

But I set fire to the rain


 الان من و ادل یه تجربه مشترک داریم:دی


۴

نوعی اختلال خفیف

اختلال به یسری علائم گفته میشه که در روند عادی زندگی وقفه ایجاد کنه. البته ویژگی‌های دیگه‌ای هم داره که خیلی مورد علاقه من نیست. اختلالی که هنوز برام وقفه ایجاد نکرده یه دو قطبی خیلی خفیفه که زندگی باهاش مثل زندگی با یه درد دندونه. یه روز پا میشی میبینی دندونت درد میکنه، یه هفته هم میبنی اصلا درد نمیکنه، یه روز کاریش نداشتی و هر چی بخوری درد نمیگیره، یه روز کلی بهش زبون زدی و با یه لیوان اب درد میگیره، علامت من این شکلیه. 
من دارم به این که به کسی اهمیت بدی و براش تلاش کنی و طرف مقابل هیچ نیازی به این کار نبینه یا این کارو به طریقی انجام بده که به درد عمش بخوره عادت میکنم. شما میتونی دوتا به اصطلاح ادم دورت نگهداری داری و بهشون اهمیت بدی و بقیه کارهاشون رو ایگنور کنی یا اصلا کسی دور و برت نباشه که بخوای ایگنور کنی. مسئله اینه که من یه روز‌های تو فاز شیدایی هستم و میتونم همچین چیزی رو تحمل کنم ولی یه روز‌هایی هم افسردگی شدید دارم و همچین باری برام زیادی سنگینه. اینه که شروع میکنم به پاچه گرفتن. من حتی تو خواب هم دارم با بقیه دعوا میکنم. تو خواب با خواستگار دوستم که هنوز یه بار هم ندیدمش دعوا میکنم. حس میکنم همه چی زیادی برام سنگینه و این که میبینم انگار بقیه مشکلی ندارن بیشتر اذیتم میکنه. قبلا این چیزها به ذهنمم نمیرسید چه برسه به این که بخوام براشون توجیه و راه حل پیدا کنم. 
۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان