پنج پلاس

وقتی ساکت کنار یه نفر میشینین و از کسی حرف نمیزنین ممکنه مغرور و از خود‌راضی به نظر برسین ولی مطمئنا نفرت‌انگیز نیستین.

+

مدال گرم‌ترین استقبال سال ۹۶ تا بدین لحظه تقدیم میشه به حشرات موذی خونه که به اقصی نقاط بدن من توجه ویژه‌ای داشتن :|

+

دارم تمام روز‌هایی که غذا از گلوم پایین نمیرفت و اگر میرفت مطمئن بودم برای خودش تشکیل تومور میده رو جبران میکنم. به هیچ‌ مدل شیرینی هم نه نمیگم. بهش میگن فاز انحطاط تغذیه‌ای:|

+

مزخرف بودن من جایی برای خودم ثابت میشه که یک ماه قبل به بهانه‌های الکی تولد بهترین دوستم نرفتم، یه پیام تبریک خالی هم نفرستادم و کل قضیه رو تا امروز فراموش کردم :||

+

دارم واکنش‌هامو در مواقع بحرانی مورد مطالعه قرار میدم. بر خلاف باور عمومی که میگه انسان موجود پیچیده ایه من به سختی دو تا واکنش شناسایی کردم. کتاب خوندن و خوابیدن. هم برای اعصابم مفیدن هم منو موجود مفیدی در سختی‌ها نشون  میدن :||| 

+

والده میفرماند تو همیشه به خاطر امور واهی خوشحالی. نمیدونم قصدش تعریف بود یا تخریب ولی من به فال نیک میگیرم(((:
۶

بیا که نوروزه، دنیا دو روزه

درست یادم نیست اواخر پاییز یا اوایل زمستون بود که موقع پیاده‌روی به دوست‌هام گفتم دلم میخواد یه زمستون سرد، سخت و استخون سوز داشته باشم. یه زمستون که یخ بزنم و بهار واقعا شکوفه بدم و رها بشم. نمیدونم زمستون این حرفم رو شنید یا از قبل برام برنامه داشت. بگذریم... به بهار امسال امیدوارم. نه که اتفاق خاصی افتاده باشه...نه. فقط حس میکنم بهار دوست داشتنی‌ای خواهد بود قبل از این که گرماش کلافم کنه. انگار روند زندگیم وابسته به فصل شده. تنها اتفاق زمستون امسال که در این مقطع زمانی فقط میتونم به اون به چشم یه اتفاق خوب نگاه کنم، پیدا کردن یه دوست جدیده. این که میگم‌ جدید منظورم اینه که قبلا بود ولی الان نوع بودنش فرق کرده. الان میتونم براش چرندیات بهم ببافم، از چیزایی که خودم هم نمیدونم چی هستن صحبت کنم، از برنامه های بی سر و ته ایندم بگم، شکایت کنم، غرغر کنم، الکی بخندم و جز در پاره‌ای از موارد بهم اعتراضی نشه، بقیه رو مسخره کنم و الخ. میتونم همه چی باشم به غیر از کسی که همه چیز رو‌ میدونه، زندگی کردن بلده، شجاعه، فهمیده‌اس، خوبه، عاقله، متینه، باوقاره و هر صفت دست و‌ پاگیر و حال بهم زن دیگه‌ای. اون هم سعی میکنه خوب گوش کنه، بفهمه و راه‌حل‌های منطقی ارائه بده ولی در اخر من بازم همه رو به زمان واگذار میکنم . میذارم زمان ماله‌کش زندگی من باشه. من ادم اساسی و اصولی فیکس کردن‌ چیزی نیستم. تخصص من فقط تف بندیه. با همه‌ی این‌ها من قرار نیست سنگ صبور، دوست، عشق، تکیه‌گاه و هرچیز پر مسوولیت دیگه‌ای باشم. نامردیه ولی همینه(:

+

یه مگس یا شاید هم یه حشره دیگه از روزی که اومدم خونه، پشت پنجره با بال‌های شکسته هی اینور اونور میره و‌ وز وز میکنه. باید چکارش کنم؟با ضربه‌ای زندگی به ظاهر فلاکت بارش را پایان دهم، در باغچه رهایش کنم تا طعمه‌ی ددان شود یا چون اکنون به حال خود بگذارمش؟

+

چون در پروسه‌های اصلی خونه تکونی نبودم الان به خودم حق مخالفت برای انجام هیچ کاری رو نمیدم. فقط مونده مامانم بگه نظرت در مورد شستن تو با وایتکس، تاید، دو نوع برس و تی چیه؟ اون وقت من میگم: تمیز کاری وسوسه کننده ایه، بیا انجامش بدیم!


+اقای مهندس که قول دادی بهار شیراز باشی... بهار تو راهه. متنظرتم(:
++سالتون پر از چیزهایی که میخواین و چیزهایی که نمیدونین میخواین((:
۸

سالادالویه افتر سیگارت

هم از پلی لیستم متنفرم، هم دوستش دارم. متنفرم چون نمیتونم بدون عوض کردن بیست تا اهنگ به اهنگ دلخواه برسم. دوستش دارم چون هر وقت میخوام چند‌تا اهنگش رو پاک کنم نمیتونم. تصور کنید چه عذابی میکشم :|

+

همینجا اعتراف میکنم در دومین ماموریت keeping my mouth shut شکست خوردم :|

+

سال بالایی موجود کثیفی است که ریختن خون وی در حالت عادی مباح و در صورت عدم همکاری در زدن بی‌حسی واجب است.

+

مفلوک‌ هفته: به دنبال معنا در کاغذ کادو
ترسناک‌ هفته: وقتی خودم رو تو قاب خالی ندیدم و فکر کردم چون خودمو تو اینه نمیبینم دراکولا شدم.
بیشعور‌ هفته: من که در جواب خانومی که گفت سر و صداتون خیلی زیاده، گفتم مگه اینجا کتابخونه اس؟
منفورترین محیط سال: آرایشگاه زنونه
کثیف‌ترین شوخی سال: اعلام جمله «ایستگاه بعد: بهشت»
پایه‌‌ترین ادم سال: مدیر ساختمون که گفت: تولد یه شبه ساختمون رو بیارین پایین.
سیاستمدار‌ترین سال: سفارش خریدن لاک به رنگ‌هایی که خودم دوست دارم و کتابی که خودم هنوز نخوندم به عنوان کادو تولد دیگری
۷

برای باهار نارنج:دی

لتس فاک دیس لایف و براتون از اولین مریض‌هام تو بخش رادیولوژی بگم. یعنی میخوام زندگی هنوز قشنگیاشو داره(به واقع پیچ و مهره عبارت دیگه در اومده). اول که وارد بخش شدیم همونجور که خیلی هیجان‌زده و خوشحال بودیم، بازی کثیفی رو برای مسخره کردن همدیگه در قالب شوخی‌های سخیف شروع کردیم. قصد داشتیم در ابتدای کار دوست و بردار همکلاسی رو هم قاطی ماجرا کنیم ولی ایشون در یک برخورد قاطع گفت: بچه‌ها تا از بخش ننداختنتون بیرون سعی کنید کمتر بخندین و شوخی کنین و الخ. در کل میخواست به ما بفهمونه دیسیپلین کاری یعنی چی ولی ما بیشتر اینجوری برداشت کردیم ‌که با من شوخی نکنید:دی
اولین مریض یه پسر بچه حدودا شیش هفت ساله بود. من به پیچیده و مبهم توضیح دادن مسائل حتی ساده ترینشون معروفم و از اول هم قصد داشتم دکتری باشم‌ که تو‌ مهربونی شهره خاص و عامه. برای همین شروع کردم با پسرک حرف زدن تا استرش کمتر بشه. گفتم عزیزم الان برات یه تایروئید شیلد میبندم که از غده تیروئیدت در مقابل اشعه ایکس محافظت کنه. همونجا سنکوپ کرد و مجبور شدم عملیات احیای قلبی ریوی رو هم تو بخش رادیو تمرین کنم. یکی از سال بالایی‌هایی که اونجا بود و خدا خیرش دهاد گفت: داره میگه میخواد برات یه گردنبند ابی ببنده که خوشگلتر تو عکس بیفتی، فقط نباید تکون بخوری. وقتی هم که کار پسرک تموم شد بچه‌ها میگفتن جوری خم شدی بودی و باهاش راه میرفتی که اگر بغلش میکردی سنگین تر بود.
مریض بعدی اقایی بود که باید از سمت چپ فکش عکس میگرفتم. بعد از مرور کردن نکته‌ها و دریافت توصیه‌ها‌ی لازم رفتم که داشته باشم دومین مریضم رو. همینجور دستم تا ارنج تو حلق بنده خدا بود که یکی از بچه ها اومد گفت مگه چپ نبوده؟ گفتم خب اینم چپه دیگه... زیر لبی و خیلی اروم ‌گفت: این راسته. بلند گفتم: نمیدونم خانم دکتر...یه لحظه شک کردم... میشه لطفا از تو جیبم برگه رو در بیارین یه نگاه دیگه بندازم؟( در حالت عادی بهش میگفتم: هوی چرا وایسادی بیا کمک کن :| ) و یه نگاه مبسوط انداختم و یه پشت چشم نازک کردم ( خیلی تو‌کتاب‌ها استفاده میشه میخواستم منم یه بار استفاده کنم. اساسا نمیدونم این اصطلاح به چه حرکتی اطلاق میشه :| ) و گفتم: خب حله چپ میگیریم، کاری نداره که. اخرش هم یه عکس نابود تحویلش دادم. حیف اون همه نکته بی استفاده. بخدا تو دهن مریض همه چی فرق میکنه. حتی مجبوری به محل درست قرارگیری دهن مریض هم شک کنی :|
مریض اخر هم خانومی بودن که اذعان داشتن دندونشون روکشی داره که در میاد و باید موقع عکس گرفتن خارجش کنن. رفتم ‌گفتم استاد این مریضه چی میگه؟ مگه روکش در میاد؟ گفت حتما پروتز پارسیل داره، بهش بگو پروتز رو از دهنش خارج کنه. خارج کردن روکش همان و رفتن نصف فک مریض همان. پنج دقیقه نفس عمیق میکشیدم‌ که به شوک حاصل از این صحنه همزمان ترسناک و خنده‌دار فائق ایم. من خودم اخلاق هیجده شدم میدونم نباید بیشعور باشم ولی بعضی وقت‌ها از دستم خارجه. اون دو نمره برای تمرین بیشتره.
و در اخر استاد رو هم دیوونه کردم. میگفت چرا اینارو به من میگی، گفتم فکر کردم شاید براتون جالب باشه. باز میگفت چرا باید اینا برای من جالب باشه و... خداییش ترم قبل مرامی منو با اون عکسی که سر امتحان گرفتم ننداخت:دی

پ.ن با اندکی مبالغه
پ.ن تر منتظر بخش جراحی باشید

۱۰

دوچرخه‌ات رو میدی منم یه دور بزنم؟

کشف و شهود من قبل از خواب اتفاق میفته و قطعا به همین دلیل و نه به هیچ دلیل دیگه‌ای خواب برای من مهمه. دیشب اول پروسه خوابیدن فکر میکردم‌ بقیه بی‌عرضه و ترسو ان و بعد فهمیدم همه اینا خودمم. صبح در جدال بین بیدار شدن و ‌خوابیدن فهمیدم کشف و شهود حضورش رو اعلام کرده. تبخال از عوارض کشف و شهود درسته. دلیل محکمی بود که نخوام برم کلاس ولی تو آینه قیافم خیلی بد هم نبود؛ انگار به دکتر گفته باشم داداش من وسواس عدم تقارن دارم. با اولین قدم توی کوچه فهمیدم ادم خیلی از کار‌ها رو میکنه چون کار دیگه ای نیست که انجام بده. فضا جوری بود که فکر کردم افتاد وسط فیلم و اینقدر هیجان زده شدم که رشته فکر از دستم خارج شد. یک ساعت و نیم بعد از شروع کلاس استاد گفت: من این مبحث رو مطالعه نکردم، عیدتون مبارک، خداحافظ! حال میکنم با این کارهاش. عجالتا جنبه‌هایی از زندگیمون رو نشون داد که پیوسته به دنبال علت و توجیهیم . گفت جنبه هایی هم هست که دنبال توجیه نیستیم. دارم به اونا فکر میکنم ولی بوی رنگ نیمکت پارک خیلی مزاحمه. تکیه زده به درخت و رو چمن خیلی بهتره.

 

+برای دانشگاه رفتن اینجام و تنها کار‌ی که حوصلش رو ندارم هم همونه.
++ چمدانم را پر خواهم کرد ز کتاب، به تخت و اتاقم پناه خواهم برد...
+++یادم اومد از راه های کشتن من تو خوابگاه دار زدن با پرده‌ی اتاق بود، اینجا هنوز وقت نکردیم پرده بگیریم. چند نفر زندگی ما رو تحت نظر دارن؟
++++شما هم به صحنه پایانی یه ماجرا فکر میکنید و هزاران سناریوی متفاوت برای تموم شدنش مینویسن و فکر میکنین چی میشد اگر جور دیگه ای تموم میشد؟
+++++چرا باید با بوی لنت ترمز یاد مسافرت بیفتم؟

۶
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان