Guess what

من الان شغل مورد علاقه 87 درصتون رو دارم، شغلم چیه؟ کتابفروشی!!!!! یهههه [ایموجی شادی به سبک مونیکای فرندز] 

۱۳

یک انسان معمولی

من یه مریض کامل داشتم و الان هر روز توی دانشکده میبینمش، دقت کنید "مریض کامل"، یعنی مریضی که تمام دندون‌هاش رو از دست داده و من براش یه دست دندون کامل مصنوعی درست کردم. واقعا برام سواله دندونپزشکی دیگه چه خدمتی میتونه بهش ارائه بده؟ 
دروغ گفتم میدونم، همراه دخترش میاد و مواظب نوه‌ش میشه :|

+

 پنجشنبه گذشته به بادکردن دستش لاتکس تو بخش اطفال و درست کردن بادکنک برای بچه‌ها گذشت. 
یکیشون هم میگفت من از اینا خوشم نمیاد، دیگه از هیچی خوشم نمیاد. بدبخت از وقتی پاش به دانشکده دندون باز شده بود به پوچی رسیده بود:دی

+

چندوقت هم هست فاز درست حرف نزدنم عود کرده. مثلا میگفتم:عههه بچه‌هاااا فلالییی‌^_^. بچه‌ها میگفتن اون فلافلیه :|
میگفتم: چون خیلی شوق‌زده شدم اینجوری شدم. میگفتن مجید دلبندم اون ذوق‌‌زده‌ اس:/

+

خیلی خوبم ولی دلیل نمیشه هر روز صبح که بیدار میشم نخوام یه نفر خاصو با دوتا دستای خودم خفه کنم. همون که میگه اگر انسان‌ها میدانستند عامل اساسی‌ترین خنده‌های انان، هماهنگی مرموزی با گریه‌های انان دارد عظمت دیگری داشتند :/

+

تو مراسم ختمم برای مدعوین shape of my heart پلی کنید. 


۶

Face off نسخه ایرانی

چند شب پیش خواب دیدم صورتمو با یه صورت زشت‌تر عوض کردم. با منطق‌های شخمی خواب هم یادم نمیومد چرا این کارو کردم. رفتم دانشگاه. دیدم کسی منو نمیشناسه و تحویلم نمیگیرن، حتی اونایی که میدونستن من همون ادم قبلیم کاری بهم نداشتن. به امید داشتن گزینه غلط کردم، زنگ زدم به کسی که صورتشو برداشته بودم. گفت که بدنش صورت منو پس میزنه و قبول نمیکنه. خیلی خوشحال شدم که میتونم صورت نکبتشو بدم به خودش. شاید باور نکنید ولی یکی از شاد‌ترین لحظات عیدم اون لحظه‌ای بود که از خواب بیدار شدم و فهمیدم هیچوقت همچین غلطی نکردم و صورت خودم سرجاشه. 
دقت کنید درسته که منطق تو خوابم جایی نداره ولی اصول پزشکی رعایت میشه:|


+ من نه ادرس بلدم و نه از قیمت رهن و اجاره سر در میارم ولی بازم تنها میرم تو املاکی و با اعتماد بنفس همه کیس‌های خونه رو مینویسم و بعد میام از بقیه میپرسم چی به چیه:|

۹

از همونا که همه اخر سال مینویسن

امسال مثل اون شبی بود که با بچه‌ها انابل میدیدیم و من وسطش چون خیلی ترسیده بودم رفتم یه گوشه برای خودم کز کردم ولی هنوز دیالوگ‌ها و اون موسیقی ترسناک رو میشندیم. بعدش بهم گفت تو که میگی ادم باید هر حسی رو تجربه کنه یه فیلم ترسناک رو نتونستی دووم بیاری؟ گفتم خیلی بیشتر از حد تحملم بود، نمیتونستم نفس بکشم. امسال پر از تجربه‌هایی بود که هر کدوم به نوع خودش از حد تحمل من فراتر بود و یه جاهایی من واقعا داشتم فرار میکردم و زندگی دنبالم میدوید. و حقیقت تلخ اینه که فرقی نمیکنه کسی حواسش باشه یا نه این تویی که باید... نمیدونم... یه ِگلی به سرت بگیری؟ یکه تاز میدان باشی؟ غول مرحله‌ اخرو شکست بدی؟ یا ساده تر، این قضیه رو هم پشت سر بذاری. حالا یکی هم این وسط حواسش هست یه لیوان چایی میده دستت یا وقتی بابت دعوای الکی که شروع کردی معذرت خواهی میکنی میگه اون که شوخی بود، دیدم میخوای با یکی دعوا کنی گفتم بیام باهات دعوا کنم! 
اگر این پروسه خشن و بی رحم کسب تجربه همینجور ادامه پیدا کنه ممکنه چیزی هم از خودی که قبلا میشناختم باقی بمونه؟ 
خیلی از روز‌ها و لحظه‌ها هم خوش گذشت ولی قسمت زیادی از چیزی که یادم مونده نیستن. مثل اون روزی که چون کارم تایید شد میخواستم استادو از خوشحالی بغل کنم و بچه ها موافق بودن و میگفتن حتما استقبال میکرده، یا روزی که امتحان‌های جانکاهمون :| تموم شد یا روزی که بچه‌ها نمیتونستن یه دندون رو پیدا کنن چون زیر لثه بود و من کمتر از یه دقیقه کشیدمش و کلی خاطره خوب غیردرسی که در وبلاگ نگنجد.
فقط برای خالی نبودن عریضه و به این نیت که تو سال جدید بیشتر بنویسم اخرین پست امسال رو نوشتم که مطمئنا این دو تا هیچ ربطی بهم ندارن:|

۴

نیازمند قرص‌های جدید

این چند وقته هر بیماری که احتمال عود کردنش با استرس وجود داشت اظهار وجود کرد فقط مونده چند سال دیگه بفهمم سرطان هم گرفتم. میگه بخاطر اینه که تو خیلی همه چی رو تو خودت میریزی. فکر نکنم ترجیحم این باشه فقط نمیدونم به کی و چی باید بگم. الان که اینا رو مینویسم خند‌ه‌ها و مسخره بازی‌ها سرجاشونن فقط درونش اینه که قرص گریه اور لازم دارم و یه خیابون تاریک و طولانی. نه مثل امشب که وقتی تازه میخواستم نبش قبر مشکلاتمو شروع کنم با واکنش خنده‌دار و دستپاچه همسایه که یهو از اسانسور بیرون میاد و با یه جفت چشم خیس و قرمز مواجه میشه بعد هم موقع بیرون رفتن خودشو میکوبونه به در رو به رو بشم.
 
+چرا همخونه‌ایم و گوشیش خفه خون نمیگیرن؟ 

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان