انگار نه انگار

ببینید با پیشنی این که ممکنه یکی دو درس بیفتم با چی درس میخونم... :|

۱

تا حالا تو غار زندگی میکردم

من با این حجم از رک بودن و برونگرا بودن به این نتیجه رسیدم باید کمتر احساساتم رو تو خودم بریزم و اگه ناراحت شدم همون لحظه واکنش نشون بدم و بعدش بیشتر کش دادن قضیه یا دنبال حرف گشتن به نظر میرسه. کی فکرشو میکرد تازه الان به همچین نتیجه‌ای برسم؟ 

۵

پیرزنی شصت‌ساله مینویسد

از خواب پریدم، اسمشو تو گوشیم گذاشتم hedgehog دوباره خوابیدم. 

+

عاشق یادداشتایی‌ام که وقتی شب خونه سحر بودم و صبح زودتر از من میره دانشگاه برام میذاره. 

+

یه مریض داشتیم که کارشو دوتایی با هم انجام میدادیم. اینقدر من از زیر بار مسوولیت شونه خالی کردم که مریضه فکر میکرد من منشی، دستیار یا همچین چیزی هستم. جلسه اخر حتی ازم خداحافظی هم نکرد :|
۵

Shitty life

با این که امتحانمون دو هفته عقب افتاده، فقط نیم ساعت اونم سر یه کلاس دیگه یه نگاه به کتاب انداختم و با یه کیف پر از هر چی که فکرشو بکنید اما بدون خودکار اومدم دانشگاه. این وضعیتو تعمیم بدین به کل زندگیم :|

۳

رنج

از دست دادن رنج بزرگیه. اولش فکر میکردم فقط مادربزرگم رو از دست دادم ولی بعد فهمیدم تمام لحظات کودکی و بزرگسالیم رو از دست دادم. تمام لحظاتی که داشتم و تمام لحظاتی که میتونستم داشته باشم. یه نفر خیلی چیز‌ها رو با خودش میبره... 
دیگه کسی نیست بهم زنگ بزنه و گریه کنه چرا شیراز تنهات گذاشتن، کسی نیست به غرغرهام در مورد مامان و بابام گوش کنه، کسی نیست از بچگی‌هام برام بگه، کسی نیست روز اول عید برای دیدنش و مهمونی بزرگش ذوق داشته باشم و کسی شیرینی‌های خوشمزش رو برای من کنار نمیذاره. ننه نیست، دو ماه ندیده بودمش و دیگه نمیبینش... 
۱۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان